آیا می‌توان فقط با داشتن احساس خوب به اهداف خود رسید؟

0 108

یکی از اعضای محترم سایت سوال پرسیده بودند که «آیا فقط با داشتن احساس خوب می توانیم به اهدافمان برسیم؟» شاید این سوال به نظر بدیهی برسد ولی سوال خیلی هاست، مخصوصا این سوال از زمانی اهمیت پیدا کرد که خانم «راندا برن» فیلم راز را منتشر کرد؟

اگر فیلم راز را دیده باشید متوجه می شوید که موضوع اصلی فیلم، داشتن افکار و احساسات خوب است و در فیلم هم توسط اساتید مختلف بارها و بارها به این موضوع اشاره شده است که هر چقدر ما افکار و احساسات خوبی داشته باشیم، به خواسته های بیشتری می رسیم، آیا واقعا کل ماجرا فقط داشتن احساسات خوب است؟
اجازه بدهید با یک مثال توضیح بدهم.

یک جوان را در نظر بگیرید به نام آرش که به تازگی خدمت سربازی اش را تمام کرده است و بعد از چند روز استراحت تصمیم می گیرد برای خودش شغلی پیدا کند و وارد بازار کار شود و صد البته که به دنبال درآمد هم هست، آرش قبلا چند کتاب راجع به موفقیت و دستیابی به هدف مطالعه کرده بود و می داند که لازم است هدفی انتخاب کند و تلاش کند به آن برسد. یک برگه برمی دارد و در آن سوالاتی از خود می پرسد مثلا:

  • در چه زمینه هایی استعداد دارد؟
  • به چه شغل هایی علاقمند است؟
  • دوست دارد کجا و در چه مکان هایی کار کند؟
  • آیا دوست دارد در یک فضای باز کار کند یا در یک اتاق و زیر باد کولر؟
  • و …

بعد از کلی فکر کردن، سوال پرسیدن و جواب دادن به این نتیجه می رسد که دوست دارد در یک شرکت بزرگ مشغول به کار شود و تخصص های لازم را یاد بگیرد و حتی در آینده شرکت خودش را راه اندازی کند. پس هدفش مشخص شد «استخدام در یک شرکت بزرگ، کسب تخصص و تجربه های لازم و بعد راه اندازی شرکت شخصی خودش» آرش از اینترنت آدرس یک شرکت بزرگ را پیدا میکند، آن را یادداشت کرده و تصمیم می گیرد فردا صبح اول وقت به آن شرکت برود و درخواست استخدام دهد.

آرش صبح روز بعد به آن شرکت رفت و با مسئول مربوطه شرکت صحبت کرد و درخواست استخدام داد، مسئول آنجا به آرش گفت فعلا استخدام ندارند و باید صبر کند البته هیچ قولی هم به او نداد و گفت ممکن است تا چند ماه دیگر حتی تا یک سال دیگر هم نیاز به افراد جدید نداشته باشند. آرش بعد از شنیدن جواب رد به کلی به هم ریخت و کمی هم ناامید شد راستش انتظار نداشت چنین جوابی بشوند اما با این حال خودش را جمع و جور کرد و به خود گفت، حالا فقط یک شرکت که وجود ندارد بلکه چندین شرکت در این زمینه وجود دارد به هر حال یکی از آنها مرا استخدام خواهد کرد.

بعد از آمدن به خانه و کمی استراحت پشت میز کامپیوترش نشست و از اینترنت چند شرکت دیگر را پیدا کرد و آدرس آنها را یادداشت کرد. روز بعد به آن شرکت ها رفت، آنها هم جواب رد دادند، هر کدام دلایل خودشان را داشتند، بعضی فعلا استخدام نداشتند، بعضی دیگر استخدام داشتند ولی نیاز به نیروی متخصص داشتند و بعضی از شرکت ها هم دنبال افراد با سابقه بودند.

آرش کم کم داشت کلافه می شد و با خود می گفت این دیگر چه مسخره بازی است، خب اگر یک نفر در جایی استخدام نشود چطوری می تواند سابقه کار داشته باشد، این داستان کاریابی هم مانند آن سوال معروف است که می گوید «اول تخم مرغ به وجود آمده یا مرغ؟» با این حال خودش را دلداری می داد و به خودش می گفت زود است که ناامید شود، به هر حال در یکی از این شرکت ها استخدام خواهد شد، حالا شاید کمی زمان ببرد.

روز بعد دوباره به چند شرکت دیگر سر زد ولی آنها هم مانند شرکت های قبلی جواب منفی دادند یا شرایطی را می خواستند که آرش نداشت و آرش هم هر بار که جواب منفی می شنید بیشتر احساس ناامیدی می کرد کم کم به جایی رسیده بود که داشت باورش می شد که نمی تواند به هدفش برسد.

چند روز دیگر هم گذشت ولی همچنان کاری پیدا نکرده بود و این موضوع حسابی داشت کلافه اش می کرد. تصمیم گرفت یک روزنامه همشهری بخرد و از طریق آگهی های آن به دنبال کار باشد، همین کار را هم کرد ولی این روش هم جوابی نداد، حتی رزومه تهیه کرد و به شرکت ها ایمیل کرد به این امید که جوابی از آنها بگیرد و خلاصه هر روشی که به ذهنش می رسید را امتحان کرد ولی نتیجه همان بود. حالا دیگر بیشتر از یک ماه از این جریان گذشته بود و او همچنان دنبال کار بود و نه تنها هیچ کاری پیدا نکرده بود بلکه کلی هم بابت رفت و آمد هزینه کرده بود .

چندماه دیگر هم می گذرد ولی آرش کار مورد نظرش را پیدا نمی کند، حالا دیگر کار به جایی رسیده است که به دنبال کار هم نمی رود کاملا امیدش را از دست داده است و باورش شده است که کار مورد نظرش را هرگز پیدا نخواهد کرد. یک روز در خیابان دوستش احمد را می بیند، بعد از کلی احوال پرسی و خوشحالی و یاد قدیما کردن، احمد از او می پرسد خدمت سربازی ات چه شد؟ آیا تمام کردی؟ الان چه کاری انجام می دهی؟

آرش هم کل ماجرا را برای احمد تعریف می کند، اینکه چقدر به دنبال کار بوده و در این راه چقدر هزینه کرده و چقدر ناامید شده، انگار سفره دلش تازه باز شده بود کلی با احمد درد و دل کرد، احمد هم وقتی متوجه شد کاری از دستش بر نمی آید گفت: اصلا بیا چند روز این ماجرای کاریابی را کنار بگذار و به جایش برویم به یک مسافرت چند روزه و کلی لذت ببریم، تو هم مشغول به کار نیستی که نیاز به مرخصی گرفتن داشته باشی. آرش هم بعد از کمی فکر کردن با اکراه قبول کرد و تصمیم گرفت چند روزی به مسافرت برود مخصوصا اینکه توی این مدت حسابی روحیه اش را از دست داده بود.

روز بعد آرش و احمد راهی شمال شدند، در بین راه از جاده چالوس، از مناظر اطراف، طبیعت و کلی چیزهای دیگر لذت بردند و وقتی هم که به شمال رسیدند کلی به آنها خوش گذشت، غذا درست کردند، شنا کردند، کنار ساحل قدم زنند، عکس انداختند، سلفی گرفتند و خلاصه یک دلِ سیر لذت بردند و بعد از چند روز که حسابی خوش گذرانده بودند راهی خانه شدند.

هوا دو سه ساعتی بود که تاریک شده بود آرش وقتی به خانه رسید متوجه شد مهمان دارند، عمو و خانواده اش بود که بعد از مدتها به دیدنشان آمده بودند، بعد از سلام و احوال پرسی و خوش آمد گویی، عموی آرش از او پرسید خب چه خبر آرش جان، چه کارا می کنی و الان کجا مشغولی؟

آرش هم جریان کاریابی اش را برای عمویش تعریف کرد، عموی آرش هم در جواب گفت خب چرا سراغ من نیامدی، من دوستان زیادی دارم که در شرکت های بزرگ دارای سِمت های مهمی هستند، می توانم تو را به آنها معرفی کنم و همان لحظه به یکی از دوستانش زنگ زد و آرش را به او معرفی کرد. سپس به آرش گفت فردا صبح برو به این آدرس، پیش آقای رحیمی و بگو که از طرف من آمده ای و او خودش می داند چه کار کند.

صبح روز بعد آرش به آن آدرسی که عمویش داده بود رفت و آقای رحیمی را ملاقات کرد و یک ساعت بعد هم مشغول به کار شد.
داستان ما تمام شد

اما تحلیل این داستان

این داستان ساده و بدیهی می تواند تحلیل های زیادی داشته باشد ولی در اینجا فقط به موارد مهم اشاره می کنم.

اهداف گروه اول

برای من بارها و بارها پیش آمده شاید برای شما هم پیش آمده باشد؛ وقتی یک هدفی انتخاب می کنیم مخصوصا اگر آن هدف را فقط به خاطر اینکه چون هدف درستی است انتخاب کرده ایم نه به خاطر اینکه آن هدف را دوست داریم و بدتر از آن اگر در شرایط احساسی خوبی نباشیم، انگار هر کاری که برای رسیدن به این هدف انجام می دهیم، هیچ تاثیری در رسیدن به این هدف ندارد و حتی به اندازه یک سر سوزن پیشرفت نمی کنیم.

برای من که خیلی پیش آمده یک هدفی انتخاب کردم چون باید انتخاب می کردم، چون هدف درستی بود، چون چاره ی دیگه ای نداشتم و مجبور بودم که آن را انتخاب کنم، چون متعهد بودم و باید به تعهدم عمل می کردم و خیلی از این چون های دیگه.

به جرائت می توانم بگویم که به خیلی از آن اهداف نرسیدم و اگر هم رسیدم مجبور شدم به اندازه چند برابر مورد نیاز برای آن اهداف تلاش کنم و زحمت بکشم و خیلی مواقع هم وقتی به آن اهداف می رسیدم برایم دیگر هیچ لذتی نداشت حتی با اینکه موفق شده بودم ولی احساس برنده بودن نداشتم و گاهی هم از خودم می پرسیدم آیا این هدف واقعا ارزش این همه زحمت و تلاش را داشت؟

اهداف گروه دوم

از طرفی اهدافی هم داشتم که از همان اول نسبت به آنها احساس خوبی داشتم، دوست شان داشتم، دلم می خواست به آنها برسم، از روی عشق و علاقه انتخاب کرده بودم نه از روی اجبار، و نتیجه این می شد که به بیشتر آنها می رسیدم و از همان ابتدای کار تا رسیدن به هدف همش لذت بود حتی اگر سختی هم داشت اصلا فشاری از این بابت احساس نمی کردم انگار اصلا زحمتی نمی کشیدم و جالب تر از همه اینکه همه چیز خود به خود اتفاق می افتاد و دست به دست هم می داد که من به آن هدف برسم، هر چند من هم تلاش می کردم به آن هدف برسم اما چون از این تلاش لذت می بردم اصلا حس تلاش و زحمت سخت را نداشتم. (عرق جبین نبود!)

مطمئنا فرق اهداف گروه اول و دوم را متوجه شدید، در هر دو گروه، هدف انتخاب می کردم، برنامه ریزی می کردم و بعد تلاش می کردم که به آنها برسم و تنها تفاوتشان در داشتن احساس خوب یا نداشتن آن بود ولی نتیجه زمین تا آسمان، پس متوجه شدید که داشتن احساس خوب چقدر اهمیت دارد.

آرش چند ماه به دنبال کار مورد نظرش گشت، کلی زحمت کشید، تلاش کرد، هزینه کرد؛ ناامید شد، خون و دل خورد ولی در نهایت به نتیجه نرسید، اما فقط با یک تلفن عمویش شاغل شد آن هم در شرکتی که دوست داشت و در این میان نه سابقه، نه تخصص و نه خیلی چیزای دیگر اهمیت نداشتند.

داشتن احساس خوب مانند داشتن یک پارتی گردن کلفت است که فقط با یک اشاره می تواند خیلی از کارها را راست و رسیت کند و از روز ها، هفته ها و حتی ماه ها تلاش بی ثمر جلوگیری کند.

 

داشتن احساس خوب

داشتن احساس خوب مانند این است که درون یک قایق موتوری پرسرعت هستید که به راحتی روی آب حرکت می کند و امواج هم تاثیری روی او نمی گذارند ولی اگر به جای داشتن احساس خوب ، احساس بد داشته باشید مانند این است که درون آب هستید و مجبورید همان مسافت را شنا کنید. مطمئنا تفاوتش را می توانید حس کنید.

پس تا اینجا متوجه شدیم که داشتن احساس خوب چقدر اهمیت دارد و باعث می شود چقدر راحت و با کمترین زمان و تلاش ممکن به اهداف و خواسته هایمان برسیم اما باید یک نکته مهم را در نظر داشته باشیم

نکته بسیار مهم در مورد داشتن احساس خوب

همانطور که اشاره شد، آرش چند ماه به دنبال شغل مورد نظرش گشت اما موفق نشد ولی با یک تلفن عمویش توانست در کمتر از یک دقیقه کار مورد نظرش را بیابد و این را هم گفتیم که عموی آرش همان حکم داشتن احساس خوب است که می تواند کلی از کارها را اتومات و در کمترین زمان و با کمترین تلاش انجام دهد ولی باید به نکته هم اشاره کنیم؛

هدف آرش این بود که در یک شرکت بزرگ کار پیدا کند و بعد تخصص و تجربه های لازم را کسب کند و سپس شرکت خودش را راه اندازی کند، شاید عمویش بتواند با یک تماس برای او شغل خوبی پیدا کند ولی مطمئنا آرش برای اینکه به هدفش برسد نیاز دارد در آن شغل بماند؛ کار کند، یاد بگرید، تلاش کند، تجربه و تخصص کسب کند و همینطور پیشرفت کند که هیچ کدام از این کارها را عمویش برای او نمی تواند انجام دهد و این کاری است که خود آرش شخصا باید انجام دهد نه شخص دیگری به جای او.

پس فقط داشتن احساس خوب کفایت نمی کند، داشتن احساس خوب مانند داشتن یک پارتی گردن کلفت است که می تواند شما را سفارش کند تا راحت تر در مسیر اهداف خود قرار بگیرد و در آن پیش بروید اما نکته بسیار مهم این است که پیش رفتن با خود شخص شماست نه شخص دیگری.

نکته آخر

داشتن احساس خوب ، انتخاب هدف یا هدف گذاری، نوشتن اهداف، توجه به آنها و موارد دیگری که در مقالات قبلی به آنها اشاره کردیم، همه آنها شرط های لازم و ضروری هستند ولی کافی نیستند، برای موفقیت و دستیابی به هدف نیاز به یک پکیجی دارید که شامل آنها شود نه اینکه به تنهایی فقط یک مورد (احساس خوب) را انتخاب کنید و انتظار محقق شدن هدف را داشته باشید.
شاد و موفق باشید
افشین محمدی

 

اگر سوالی در این زمینه داشتید و یا تجربه ای که به دیگران کمک می کند، لطفا در بخش نظرات زیر این مقاله بنویسید.
چنانچه این مطلب برای شما مفید بود لطفا آن را با دوستانتان به اشتراک بگذارید

ارسال یک پاسخ

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

11 + نه =

CONTACT US
221, Mount Olimpus, Rheasilvia, Mars,
Solar System, Milky Way Galaxy
+1 (999) 999-99-99
PGlmcmFtZSBzcmM9Imh0dHBzOi8vd3d3Lmdvb2dsZS5jb20vbWFwcy9lbWJlZD9wYj0hMW0xOCExbTEyITFtMyExZDYwNDQuMjc1NjM3NDU2ODA1ITJkLTczLjk4MzQ2MzY4MzI1MjA0ITNkNDAuNzU4OTkzNDExNDc4NTMhMm0zITFmMCEyZjAhM2YwITNtMiExaTEwMjQhMmk3NjghNGYxMy4xITNtMyExbTIhMXMweDAlM0EweDU1MTk0ZWM1YTFhZTA3MmUhMnNUaW1lcytTcXVhcmUhNWUwITNtMiExc2VuITJzITR2MTM5MjkwMTMxODQ2MSIgd2lkdGg9IjEwMCUiIGhlaWdodD0iMTAwJSIgZnJhbWVib3JkZXI9IjAiIHN0eWxlPSJib3JkZXI6MCI+PC9pZnJhbWU+
Thank You. We will contact you as soon as possible.
فقط 4 ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
کافیست آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید
فقط 4 ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
دانلود رایگان کتاب چگونه هوشمندانه تصمیم بگیریم و چگونه قاطعانه عمل کنیم
فقط 4 ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
کافیست آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید
دانلود رایگان کتاب
چگونه اهداف خود را تعیین کنیم و به آن برسیم
دستورالعمل تعیین اهداف
فقط 4 ثانیه تا دانلود کتاب فاصله دارید!
دانلود رایگان کتاب
چگونه اهداف خود را تعیین کنیم و به آن برسیم
دستورالعمل تعیین اهداف
فقط 4 ثانیه تا دانلود کتاب فاصله دارید!
فقط 4 ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
کافیست آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید
فقط 4 ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
کافیست آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید
فقط 4 ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
کافیست آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید
فقط 4 ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
کافیست آدرس ایمیل‌تان را وارد کنید
فقط چند ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
کافیست آدرس ایمیل واقعی و فعال‌تان را وارد کنید تا بتوانیم
لینک دانلود را برایتان ارسال کنیم.
فقط چند ثانیه تا دانلود فاصله دارید!
کافیست آدرس ایمیل واقعی و فعال‌تان را وارد کنید تا بتوانیم
لینک دانلود را برایتان ارسال کنیم.
کافیست نام و ایمیل خود را در کادر زیر وارد
کنید تا درس‌ها به ایمیل‌تان ارسال شود
دوره رایگان چگونه هدف‌گذاری کنیم
و به آن برسیم
سپاسگزاریم که در این دوره شرکت کردید، نهایت تا چند دقیقه دیگر درس اول به ایمیل‌تان ارسال می‌شود.